تبليغاتX
پنجره ای به سوی شما

پنجره ای به سوی شما

این وبلاگ پنجره ای استh از کارگاه آثارم برای شما بی آنکه ادعایی در آنها داشته با

دیو

دیو

یکی بود و یکی نبود.شهری بود به نام سیاهی!آن شهر طلسم شده بود اما نه اینکه مردمانش خواب باشند،بعضی جاها هیچ چیز  قشتگتر از خواب نیست؛بر عکس مردم این شهر همیشه بیدار بودند.همیشه در هراس و وحشت با نگاهی به آینده و آینده همیشه تاریک ومبهم بود.تا اینکه یه زن و شوهر جون تصمیم گرفتند بخوابند و تا در خواب روشنایی را ببینند.وقتی بیدار شدندبااهم خوابی رو دیده بودند یه خواب روشن و حالا منتظر یه بچه بودند.یه روز وقتی مرد خونه نبود ؛یکی در زد و زن جوان وتنها پشت در وایستاد و پرسید:کیه؟

صدایی پشت در جواب داد :منم منم دیو سیاه!اومدم بچه تورو بگیرم و ببرم!

زن دستشو روی شکمش گذاشت ونگاهی به بالا کرد .به خودش گفت واسه چی می ترسی؟اون با ماست!

پس دروباز کردو به دیو سیاه گفت:نمی تونم !

-چرا؟

-چون دوسش دارم!

دیو سیاه نعره ای زد و دود شد رفت به آسمون و چند لحظه بعد اومد سر جاش!

زن بی تفاوت و باشهامت گفت :خیلی جالب بود ولی من بچمو به تو نمی دم!

بعد رفت تو و در رو بست.دیو گیج و مبهوت پشت در ایستاد.سرش را خاراند وفکر کرد.خشمگین نبود ولی پر از سوال بود .دوباره در زد .زن در را باز کرد و منتظر نگاهش کرد .

دیو پرسید:فقط جالب بودم؟همین؟

زن پاسخ داد :بیا معامله دیگری بکنیم !

-معامله دیگر ؟من با شما معامله ای نداشتم .

-چرا داشتی .کودک من در باج دهی به ترس از تو! میبینی هر چیزی یک معامله است .همه چیز حساب و کتاب دارد.فقط در معامله با تو ،به نظر من نعره ات نه تنها زشت نبود بلکه زیبا هم بود.البته نه آنقدر زیبا که کودکم را به تو ببخشم.

دیو پرسید:نه این درست نیست !قرار است از من بترسی !بچه ات را بده!

زن چشم تو چشم دیو قدمی به طرفش برداشت و با صدایی که که از ته گلوش در می اومد گفت :می ری یا پرتت کنم اون ور دنیا!

دیو هاج وواج نگاهش کرد .ترسیده بود .با پشیمانی و پر رویی ذاتی دیوها آرام گفت:باشد ولی دست خالی ؟تو گفتی هر چیزی بهایی دارد.

زن پاسخ داد :ولی تو مزدت رو گرفتی .اینکه دیگه وحشتناک نیستی ! واین خاطره که برای من داستانی زیباست که به کودکم خواهم گفت.من تو را به قصه بچه ها می برم.

دیو پرسید :پس از این به بعد چه کنم؟

زن گفت:به خواب برو .وبدان که از این به بعد رمز شب کودکان خواهی شد .از این پس در قلب هر کودکی دیوی خواهد بود که قصه ها ی شیرین کودکی را معنی میدهد.فکرش را بکن هیچ قصه ای بدون دیو چگونه زیبا خواهد بود!خدا نگهدار دوست من!

و دیو برای همیشه رفت و دیگر اورا کسی ندید .او همیشه در اول هر قصه ای جان می گرفت و در آخر می مرد!

                                 تقدیم به همه دیوهای خوب زندگیم 1387

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 23:45  توسط قدسی حسینی  | 

ترجمه

آمازونها:

قبیله ای از زنان جنگجو بودند که تصور می شود توسط خدای جنگ یونانیها ؛ آرس و نایادها رمونیا برزمین فرستاده شدند.آنها پشت دریای سیاه منزل گزیدند. تصور می شود از آنجاکه آمازونها خود پستان راستشان را می بردند تا بتوانند آسانتر تیر از کمان پرتاب کنند؛این نام را برایشان در نظر گرفتند..یونانی های قدیم باور داشتندکه این جنگجویان درنده خو در زمانهای معینی با مردانی از قبایل مختلف جفت گیری می کردند،سپس فرزندان دخترشان را پرورش می دادند اما پسرانشان را معلول یا رها می کردند.

در زمان جنگ تروا آنها علیه رومیها جنگیدند.علی رغم اینکه آشیل پنته سیلیا ملکه آمازونها را کشت ،اما هرگز از این شایعه خلاصی نیافت که وی عاشق ملکه آمازونها بوده است.وی حتی یکی از دوستانش را که به این موضوع اشاره کرده بود را کشت.علاوه بر آشیل ،قهرمانان دیگری نیز بوده اند که تحت تاثیر آمازونها بوده اند.ماجرا جویی های هرکول و تزوس که درگیر جنگ آمازونها شدند.معروفترین آنها ربودن غربال هیپولیتا ؛ملکه آمازونها است .دزدیی که نیازمند شهامت والایی  بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 13:56  توسط قدسی حسینی  | 

بادبادک

یکی بود ،یکی نبود.یکجایی تو این دنیا شهر خاکستری بی بارانی بود که مردمانش در آرزوی لبخندی بودند اما نمی توانستند چون یادشان نبود.اما روزی روزگاری یکی از شهروندان  که خیلی بیشتر از بقیه دلش برای لبخند تنگ شده بود ، تصمیم گرفت باد بادکی بسازد و رویش یک لبخند نقاشی کند وبفرستد آن بالا ها تا شاید لبخندش را را از آن بالا بتواند تجسم کندویا  شاید هم دوست داشت کسی از ان بالا به او لبخندی بزند.به هر حال بادبادکش را ساخت و آن را به هوا داد.بادبادک آن بالا ها می چرخیدو کله میکرد و دوباره اوج می گرفت اما هر جوری که بود و باد از هر طرف که می وزید،بادبادک لبخند می زد.وهمه شهر لبخندش را می دیدند.

در این شهر غیر معمولی بودن جرم بود.بادبادک لبخندی داشتن هم غیر معمول بود .پس مامورهای قانون مجبور شدند بادبادک را پایین بیاورند وسر به نیست کنند.فردای آن روز شهروند بادبادک باز دوباره دلش برای لبخند تنگ شده بود اماخیلی بیشتر از روز  قبل . علی رغم ممنوع بودن این دلتنگی نامعمول مجبور شد بادبادک لبخندی دیگری را بسازد.حس می کرداگر این کار را نکند از دلتنگی خواهد مرد.اما این فقط او نبود که دلش تنگ شده بود .دیگران هم کم کم داشتند چیزهایی به یادشان می آمد.و با دیدن باد بادک لبخندی دیروزآنها هم دلتنگ لبخندشان شدند و آ ن روز در آسمان شهر خاکستری چند تا بادبادک بیشتردیده می شد.کار قانون کمی بیشتر شد اما تا شب همه بادبادک لبخندی ها پایین آورده شدند و چند نفری هم ناپدید شدند.  با گدشت روزها،آدمهای بیشتری لبخند را به خاطر می آوردند و تعداد بادبادکها هر روز  بیشتر می شد و با وجود سختگیری ها ی قانونی که اعمال میشد،مردم فکر می کردند  اگر  بادبادک لبخندی شان را نسازند، از دلتنگی خواهند مرد.البته مشکل قانون هم حل شد،از آنجایی که هر کاری تکرار شود دیگر نا معمول نیست دیگر از دست قانون کاری بر نمی آمد.شهر دیگر پر بود از مردمانی که لبخندشان را هوا می دادند.آن روز ها آسمان شهر پر بود از بادبادکهایی سرخ با لبخندهایی به رنگ .....،بگذریم ،راستی لبخند بادبادک شما چه رنگی است.؟

تقدیم به دوست خوبم قباد حیدر ،که وقتی طرح داستانم را برایش گفتم نگاهم کرد و به فکر فرو رفت!

                  
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 10:42  توسط قدسی حسینی  | 

دیر

صبح زیبایی بود.مرد جوان چشمانش را گشود.درخشش شاد نور از لابه لای برگهای درخت بر صورتش می رقصید.نمی دانست کی و چگونه به آنجا آمده است،نمی دانست وچه روز و چه سا عتی است.مبهوت به شاخه های بالای سرش می نگریست و رقص نورها.

صدای خنده مستانه ای به تلنگری چینی قلبش را لرزاندو بسان آنکه رعدی بر سینه اش خورده باش از جا پرید و در آن دشت سر سبز ،دختری بلند بالا و چابک را دید که با پروانه ها می رقصید و می چرخید.پیراهن سفید و بلندش ،موهای رها در بادو صدای خنده های تربناکش همه چیز را از خاطر مرد جوان برد.که بود و کجاست و چه وقت است.او به نگاهی دلباخته دخیر جوان شده بود.ناگهان دختر متوجه او شد و نگاهشان به هم گره خورد.دختر مستانه خنده ای کردو چرخی زد وپشت درختی پر گل خزید.مرد جوان بانگاهش او را تعقیب کرد و سپس نا خواسته در پی اش روان شد.بسان صیدی خوشحال و صیادی عاشق ،از بوته ای به درختی ،از درختی به گلی.دختر لبانی به سان گل سرخ داشت ودندانهای ردیف وسفیدی چون مرواریدو چشمانش پر از حلاوت دعوت بود.مرد جوان آرزومند تر ومشتاقتر ،گامهایش را بلندتر وبلندتر بر می داشتتا به او نزدیکتر شود.دیگر زمان ومکان برایش اهمیتی نداشت .تنها تمنای دختردر وجودش شعله میکشید.

ناگهان در نگاهی به هم زدن ،صحنه عوض شد .گروهی از دختران جوان وزیبا رقصان و چرخ زنان آنان را در بر گرفتند و مرد جوان خود را در گلستانی یافت که گلش در میان آنان گم بود.یکی چنگ ویکی بربط،دیگری شرابی و جامی ،آن یکی ظرفی از میوه واین یکی سبدی از گلهای معطر.برای لحظه ای مرد جوان دختر و عشق آتشینش را فراموش کردو مبهوت مشغول تماشایشان شد.به بسوی این و آن ،به بوی این گل و ان گل در میانشان می چرخید وبا آنان می رقصید.دختران چون خرده آینه ها هر یک چهره ای از زیبایی را به تصویر می کشیدند.وجوان  گاهی نیم نگاهی معنی دار به اولین دختری که دیده بود می انداخت وسری می جنباند ولبخندی می زد.صدای قهقه دختر بلند تر از همه یارانش شنیده می شد.وباز رقص بود ورقص.در آنجا زمانی ومکانی وجود نداشت.

دگر بار صحنه عوض شد و آنان در مقابل ایوانی قرار داشتند که تختی بزرگ وگرانبها در آن قرار داشت .دختران از رقص و بازی دست کشیند وبه تعظیم رو به سوی ایوان کردند.پرده ای کنار رفت وبانویی بی نهایت زیبا پدیدار شد.چون گلی بود در میان خارهایی بی رنگ وبو.بلند بالا و گیسو کمند .راه رفتنش به حرکت ابرها می مانست ،خنک و جادویی.زانوان مرد جوان توان ایستادن نداشت،بی اختیار تعظیمش کرد.چشمانش از آنهمه جادو گر اشک بود و قلبش طلسم شده بود.در آخرین نگاهش به اولین دختری که دیده بود!در چهره بانوی مجلس غروری از دست نیافتنی بودن موج می زد ،با این حال نگاهش کردو لبخندی زد.مرد قوتی یافت وبلند شد بر روی ایوان رفت و عاشقانه ترن غزلهایی را که می دانست برایش سرود.بعضب غزلها را نیز خودش تا آن زمان نشنیده بود.از عشق وخواهش شاعر شده بود و اول از زیبای یار وسپس از اسرت دلش و بعد ازتمنای دلش گفت.وچون چهره سرد معشوق را می دید آتش اشتیاقش شعله ورتر می شد وناله می کرد.اما ثمری نداشت.در آخر خود را به پای زن انداخت و گفت من عاشم .باور کن!بانو سکوت را شکست وگفت :ثابت کن!مرد گفت :هر چه تو گویی،چگونه؟بانو خنجری بدستش دادو نیشخندی زد.مرد بر پاایستاد بگاهش را بر چشمان باو دوخت .خنجر را با دو دست بالا برد و در سینه اش فرو برد.از درد به خود آمد اما دیر بود.لحظه ای بعد مرد بی جان بر پای معشوق بر زمین افتاد.زن بلند شد وبی آنکه نگاهش کند گفت :راست می گفتی و لی کمی دیر دانستم .ودر پس پرده نهان شد.

 

                  
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 1:58  توسط قدسی حسینی  | 

صبورانه ها2

من اینجا هستم

وتو صبورانه مرا نگاه میکنی

در لذتی تمام و رو به زوال

در پنهانترین لحظه ها

حضور دستان نوازشگر تو

حس تدریجی بسته شدن نطفه خوشبختی نهان

محو خواهد شد

باز در نیمه غم آلود و خاکستری ام

ولبخند ش –زیباتر از ژکوند

نقش خواهد بست در قاب خاطرم!

تو صبورانه مرا نگاه می کنی

در اقتدار غم انگیز ساحل و سکوت

خواب را بر آب می دهیم

بیداری درد آور و انتظار شبی دیگر

ساحل وبوسه دریا

فردا که بیدار شوم

شکنجه خواهم شد

تو صبورانه مرا نگاه می کنی

سخت است من تو را نمی فهمم!1378

 

صبورانه ها4

من اینجا  

در تبرک دستان تعمیدی ات

بخشوده از  شفای نام توام

من اینجا بر آستانه محال تو

پر از خوابها ی ناب کودکی ام

وتو صبورانه من

شکرانه روز ه ا ی بلند

ومن

میهمان در ضیافت افطاری توام!1380

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 2:7  توسط قدسی حسینی  | 

این دو شعر یادگار دوران دانشجویی ام است!

عابر

جاده از مرحمت ا بر سفید

بارش برف به سر شاخه لخت

منم ا ین عابر تنهایی خلوتگه وحش

با نگاهی به درخشانی این برف سفید

و در این حیرت که  

در نمی آمیزد مردم چشم سیاهم

 با پاکی این فرش سفید؟

به نقوش خطی کفشها می نگرم

یک کتانی ، چکمه

رد پایی زکلاغی یا زاغ

به فواصل به خطوط

که گهی در نقطه تقدیر تلاقی بهم می پیچند

چه کسی آمده است ؟چه کسی کرد گذر؟

من نمی دانم هیچ!

و سحر و فرو رفتن این همه پاکی به درونی تیره

به زمین

من نمی دانم هیچ!

جاده از مرحمت ابر سفید

منم این عابر تنهای حزین!

 

سپیده

دانه های برف روزی

خواهد پوشاند درخت تکیده احساسم را

وهمه جا سفید خواهد شد

حتی پنهانترین لرزش قلبم را

که از دیدن تو جان می گرفت

چون دانه ای بودی

که نه جوانه زدی و نه مردی

فقط آمدی و ماندی

و امروز

آخرین تبسم لبانم بودی

بدرود ای غریبه

ای دختر اسرار من

سپیده!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:10  توسط قدسی حسینی  | 

نیاز

مرغک چیزی نداشت

جز دانه ای به منقار کوچکش!

وصیاد توری داشت

 به وسعت آسمانها

مرغک چیزی نداشت

جز پر شکسته ا ی

در ناله های او

جز دل شکسته ای

اما نه ناامید از مهر آسمان

"بخشش کن ای خدا "

"بخشش کن ای خدا!"

مرغک چیزی نداشت

جز دانه گندمی !

کوچک بود و پر ونیاز

از بهر دانه ای

چشم نیاز او رو سوی خاک بود

آه ای عقاب ، عقاب بالا پر

چشم نیازتو

 بر خوراست یا زمین

در زیر بال تو

طوفانها ست یا نسیم

در قلب پر فتوح تو

آهنگ دانه است؟

مرغک ناله کرد وچشم بر آسمان داشت

دانه بر زمین

رنگ لاله داشت!

 

 

تقدیم به تمام محله های قدیمی

هوای تو

می گذارم آرام قدم

به درون کوچه تو

می نمایی هر دم

کوچک وکوچکترم تو

می شوم چون پر سبک

با نسیم معجز تو

می پرم چون شاپرکها

تا پگاه خاطرتو

بوی تو می پیچد هر جا

در کتاب تازه تو

بوی تو بوی دبستان

عطر پاک و ساده تو

می کنم گریه ز شادی

در هوای پر غم تو!

 

عشق جاوید

روی این آب روان

نقش رویت پیداست

چهره ات پر لبخند

ناز چشمت زیباست

آب در جریانست

زندگی هم گذراست

روی این رود روان

عکس تو پا برجاست

عشق ما جاوید است

گرچه دنیا گذراست!

 

اندیشناک

تو اندیشناک فردایی

من پریش امروزم

توسبکبال اما من

غم فرداست بر دوشم

خوش می خوری  ودر خوابی

تو غنی هستی من درویشم

چشم بسته ای ز هر بیداری

زنگ بیداریست بر گوشم

تو برو خاطر خود را خوش کن

من به جای تو به اندیشم!

سه شعر بالا از کارهای دوره ی نوجوانی ام هستند.یاد آوری آنها خالی از لطف نبود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:37  توسط قدسی حسینی  | 

 

گنجشک وقناری

صبح قشنگی بود.پارک خیابان هفتم تمیز و خالی از جوانکهای شرور بود.پیرمردی روی نیمکت نشسته بود و خدا می دانست که دارد به چی فکر می کند.گنجشک شکمو پر زد ورفت کنارش نشست .کمی ورجه ورجه کرد.اما پیرمرد توجهی بهش نکرد.گنجشک پر زد و رفت .از آن بالا ،دو تا کوچه اونور تر چشمش به قفس یه قناری زرد و خوشگل افتاد و ظرف غدایی که پر از ارزن بود.دهنش آب افتاد.چرخی زد ورفت کنار قفس قناری نشست وچشم تو چشم قناری گفت :کمی بهم ارزن می دی ؟قناری نگاهی به نوک سیاه قناری انداخت و با تردید یه دونه ارززن برداشت نوک طلایی شو تا نزدیکی بوک سیاه گنجشک برد.گنجشک هم کمی از لای میله ها خودشو جابه جا کرد تا تونست دونه رو بگیره.نوکاشون خورد بهم.قند تو دل قناری آب شد.آه از تنهایی! قناری نوکهای سیاه گنجشک رو فراموش کردو هی تند تند به هوای بوسه دونه های ارزنشو تو نوک گنجشک گذاشت.بوسه بوسه و بوسه !ارزنها تموم شدن.قناری گیج بود اصلا حواسش نبود که اون روز دیگه غذایی نداره.قناری ها اگه یه روز بی آب و دونه بمونن می میرن!ولی انگار براش مهم نبود.از طرفی گنجشک شکمو ی ما اونقدر خورده بود که چینه دانش باد کرده بود و به سختی می تونست پرواز کنه.پس با هر زحمتی که بود خودشو به گوشه ای رسوند تا لم بده.اما در حالیکه از دل درد به خودش می پیچید ،باز هم دلش ارزن می خواست .

خوب پارک خیابن هفتم یه گربه سحر خیز هم داشت.گربه از کنار پیرمردی که کنار پارک نشسته رد شد .پیرمرد توجهی بهش نکرد.اون اصلا از گربه ها خوشش نمی ومد.گربه هم دمی تکان داد و دو کوچه اون طرفتر چشمش به یه گنجشک تپل افتاد که داشت استراحت میکرد .گربه دستاشوآروم خودشو به نزدیکترین بوته تو باغچه رسوند و دستاشو تو شکمش جمع کرد و جستی زد گنجشکو شکار کرد و تو یه چشم بهم زدن خوردش.

صاحب قناری داشت با تلفن حرف می زدو چشمش به گل سرخی بود که که توی گلدون رو میز بود .اون روز گل سرخ گر رنگ تر و زیبا تر به نظر مرسید.صدای قناری که داشت آواز می خوند هم جور دیگه ای بود.به نظرش قناری بلند تر و سر حالتر از قبل می خوند.خداحافظی کرد و از پشت گوشت بوسه ای فرستاد  گوشی رو گذاشت .بلند شد رفت کنار قفس قناری ایستاد .ظرف غذای قناری خالی بود.حتما فراموش کرده بود که بهش غذا بده!دوباره ظرف غدای قناری رو پر از ارزن های شیرین و تاره کرد .اما قناری فقط آواز می خوند و می خوند!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:11  توسط قدسی حسینی  | 

به یاد ستارگان درخشان مغانلو

دو کبوتر

مرد ثروتمند در خانه سوت وکورش تنها بود .آنشب شب تولدش بود.البته این موضوع را خودش اتفاقی فهمیده بود.زنگ تلفن به صدا آمد.پیر مرد گوش را برداشت.

:مرسی عزیزم،خودم هم یادم نبود.بچه ها چطورن؟بازم ممنون .باشه باشه .خداحافظ!

صدای بوق تلفن به یادش آورد که خانواده اش چقدر از او دورند.با گذاشتن گوشی سر جایش دوباره سکوت ،تاریکی مانند ارواحی خانه را تسخیر کردند.پیرمرد اهی کشید وسیگاری روشن کرد.به زودی هیجانی که از جرقه فندکش برخواسته بود جایش را به دودی رقصان داد.

از جایش برخواست وپا به بیرون گذاشت.با بسته شدن در تمام ارواح در خانه زندانی شدند.چراغی روشن نکرد ودر تاریکی باغ خود را گم کرد.صدای خنده دو دختر جوان او را به خود آورد.او می بایست تا نزدیکی های خانه باغبان آمده باشد.وآن دو دختران باغبان بودند .خواست برگردد اما خستگی و تنهایی مجبورش کردند که همانجا بنشیند گوش به حرفهای آنان بسپارد.دو دختر زیر اندازی پهن کرده بودند وچشم به ستارگان دوخته بودند.یکی از دخترها گفت:فکرش را بکن که این ستاره ها همگی الماس بودندو مال من .یا فردا که از خواب بیدار می شدم برنده بلیط بخت آزمایی بودم و قدر این ستاره ها تو بانک پول داشتم.می دونی با این همه پول چیکار می کردم .اول یه خونه شیک وخوشگل توبالا شهر برای خودمون می خردیم.بعد پدر پیرمان را باز نشته می کردم وبه یک مسافرت زیارتی میفرستادم.از بهترین فروشگاهها لباسهای خوب می خریدیم .چون پولدار بودیم وبا کلاس خواستگارهای خوب و منسبی هم داشتیم.یک ازدواج خوب می کردیم ویک عروسی شاه پریان به یاد موندنی می گرفتیم .بعد بچه دار می شدیم وبرای بچه هامون همه کار می کردیم وهمه چیز می خردیم.بابای پیرمان هم با نوه هاش بازی می کرد وخلاصه خیلی خوشبخت بودیم.

مرد ثروتمند آهی کشید ویاد همسر وفرزندانش افتاد که چقدر از او دورند.چند لحظه سکوت بر باغ حکمفرمابود تا اینکه دختری که ا آرزوهایش حرف می زد از خواهرش که ساکت بود وگوش می داد پرسید :تو چطور؟

خواهر کوچکتر نفس عمیقی کشید ودر حالیکه به ستاره ها نگاه می کرد گفت:من آرزو می کردم که همیشه این ستاره های درخشان را در قلبم نگه دارمو به هر که دوست دارم یک ستاره بدهم.دوست داشتم صبح که از خواب بیدار می شدم با ستاره های قلبم به مدرسه برومو به همکلاسی ها و معلمهای مهربانم از این ستاره ها هدیه کنم.تا آنها هم همیشه در آسمان قلبم بدرخشند.وقتی که دیپلم گرفتم،کاری نیمه وقت داشته باشم تا به پدر پیرمان کمکی کرده باشم.به دانشگاه شبانه می رفتم و در سختیهای راه از ستارگان قلبم نیرو می گرفتم.مردی را انتخاب می کردم که در چشمانش ستاره بدرخشد.همیشه سر سفره مان کمی چاشنی ستاره می گذاشتم .کودکی به دنیا می آوردم که نگاهش مرا یاد ستاره های درخشان بیندازد.و هر وقت که می بوسیدمش دو ستاره یواشکی بر گونه هایش با شیطنت بدرخشد.آه خواهر به نظر تو تا آن موقع ستاره ها تمام می شدند.آنگونه که من آنها را می بخشیدم وخرج می کردم؟دوباره سکوت شد .ستاره ها آرام چشمک می زدند.وبه دو دختر جوان که دیگر خواب بودند لبخند می زدند.اگر اشتباه نکنم حتی دو ستاره پایین آمدند وگونه های دو دختر جوان را بوسیدند.

فردا صبح مرد ثروتمند دو خواهر را به اتاق کارش دعوت کرد.وقتی آن دو آمدند پیرمرد پشت میز کارش نشسته بود و دسته چکش باز بود .پیرمرد مبلغی روی یک برگ چک نوشت به طرف دخترها گرفت و گفت:خانمهای خوان بفرمایید .ممکن است که به ارزش ستاره های آسمان نباشدولی  مبلغ این چک حتی برای من هم خیلی زیاد است.بفرمایید هدیه به آرزوهای شما!

دو دختر جوان به دستان منتظر مرد نگاهی کردند. سپس لبخندی زده وگفتند :آه شما بازی مارا گوش کردید !بعد با مهربانی بوسه ای بر گ.نه های پیرمرد زدند و گفتند :تولت مبارک!

دوستاره بر کونه ها ی پیرمرد درخشید.

:متشکرم!

چک روی میز جای گرفت بی آنکه دستان دختران جوان آنرا لمس کند.دو خواهر بیرون آمدند و نگاهی بینشان رد وبدل شد .خنده ای کردند و دو کبوتر سفید شدند .در حالیکه بق بقو می کردند به سینه آبی آسمان پر کشیدندواوج گرفتند.شاید آنروز تا به آفتاب هم پر کشیدند .کسی چه می داند!!!!    

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:35  توسط قدسی حسینی  | 

آرزوهای  کوچک وزیبا

دخترک کنار چشمه نشست ونگاهی به آسمان انداخت.آهی کشید وگفت:ای کاش!ناگهان در مقابلش فرشته ای کوچک و خوش سیما ظاهر شد.دخترک وحشت کرد و پرسید:کیستی؟فرشته گفت:آرزوهای  تو!دخترک شگفت زده با ساده لوحی پرسید:آرزوهای من ؟

:آری!

:اما تو خیلی کوچک و لاغری!

چون تو خواسته ای!آنچه که برایم می فرستی برای فربه کردنم بسیار کم است!

:من ؟چه چیزی میفرستم؟

:غذا!

:چه غذایی؟

:غذای من کاش است !ای کاشهای تو کوچک وناچیزند.در نتیجه منهم لاغرم.اگر آرزوهایت رابزرگ تر کنی به من لطف کرده ای.فقط یک نکته!مواظب باش آرزوهایت را آرام آرام بزرگ کنی !

:برای چه؟

:به دو دلیل!اول اینکه بیمارم نسازی ودوم اینکه ایمانت با هر بر آورده شدن آرزویت قوی تر شود تا پله ای شود برای آرزوهای بزرگترت!

دخترک چشمانش را بست وآرزویی کرد.آرزو کرد که لباسی نو داشته باشد.وقتی چشمانش را گشود از فرشته خبری نبود.پوزخندی به خود زد وبه خانه برگشت.در هیاهوی خانه همه چیز از یاد رفت.مهمانی در راه بود.وبه خاطر مهمانی دخترک مجبور بود تا نیمه های شب حسابی کار کند.از فرط خستگی وبی خوابی در دلش آرزو کرد ای کاش می شد چند روز بخوابد و هیچ کاری نکند.صبح روز بعد یس از صبحانه مهمان صدایش کرد و از کیفش بسته ای در اورد وبه اوهدیه داد.یک دست لباس قشنگ  و گرانبها !دخترک یاد فرشته اش افتاد.با خوشحالی لباسش را پوشید سر چشمه رفت.ای کاش آنجا بود .کمی چاقتر!ای کاش  دستی برشکمش کشید وگفت:من چاقتر شده ام وتو هم صاحب یک پیراهن با ایمانی بیشتر از دیروز به آرزوهایت!

:آری ولی خیلی به زحمت افتادم .مهمانی دیشب حسابی خسته ام کرد .البته جایزه ام را در یافت کردم ولی راه بهترد وجود نداشت تا با زحمت کمتری آرزویم بر آورده شود!

:البته که وجود دارد.دقیقتر آرزو کن!دخترک چشمانش را بست وآرزو دخترک چشمانش را بست وآرزو کرد که به سفر برود.بعد باکمی فکر گفت :البته امیدوارم که این دیگر با کار همراه نشود ومن حسابی استراحت کنم!

وفتی چشمانش راگشود مانند بار قبل باز هم ای کاش ناپدید شده بود مثل خواب!

دخترک به خانه برگشت ومشغول جابه جایی ظرفها شد.برای گذاشتن آخرین ظروف مجبور بود از چها رپایه ای استفاده کند . ناگهان پایش لغزیدوسرش به دیوار خورد.دیگر چیزی نفهمید تا زمانی که چشمانش را در اتاقی تمیز و روشن باز کرد.

:من کجا هستم !

پرستار جواب داد:بیمارستان!بیهوش بودی و حال خوبی نداشتی تو را به اینجا آوردند.ولی خدا را شکر حالابهتری. می روم دکتر را صدا کنم!

بیمارستان! پس انها به شهر آمده اند .بی اختیار یاد آرزویش افتاد .چه استراحتی !چه سفری !همه سفرش را می توانست  روی تخت بیمارستان استراحت کند.

چند روزی گدشت و دخترک بهتر شد اما دلتنگتر !چون مجبور بود .ساعتها وساعتها بی تحرک بنشیند و دلش را خوش کند که کسی بیاید و سری به به اوبزند.دیگر حالش از استراحت به هم می خورد!

بعد از مرخصی و برگشتن به خانه ،در اولین فرصت سر چشمه رفت وبادلخوری گفت :ای کاش !

فرشته ظاهر شد ،چاقتر و بد شکلتر.

دخترک گفت:این چه بلایی بود که به سرم آوردی؟

:چه بلایی ؟

:چیزهایی که خواستم شد ولی به خاطرش درد سری هم داشتم!

:آها این یک قانون است!

:اینکه درد سر داشته باشم ؟

:نه ،اینکه هر چیزی بهایی دارد .خوب نگاه کن .هر چه کسب کرده ای جایگزین چیز دیگری شده است .به عبارتی بهای آنرا داده ای .مانند تولدت! با به دنیا آمدنت به خانه بزرکتری پا گذاشتی اما از درون امن مادر برای همیشه خدا حافظی کردی.سخن گفتن اموختی وبا دنیا ی سکوت خداحافطی کردی.راه رفتن که آموختی آغوش پدر و مادرت ترک شدو بزرگ که  بشوی دنیای معصوم کودکی رابرای همیشه پشت سر خواهی گذاشت.خلاصه هر چیزی در این دنیا بهایی دارد واین قانون است!

دخترک با ناراحتی گفت:ولی این منصفانه نیست!

:اگر راهش را بدانی آنقدر ها هم بد نیست!و بعد اشاره ای به شکم باد کرده اش کرد و ادامه داد:می دانی چرا اینقدر بد ریخت شد ه ام ؟تو زشتم کرد ه ا ی.آرزوهای تو شکمی بودند.از هوس ساخته شده بودند.حال  اگر مرا زیبا کنی ،در این معامله برد می کنی !آنچه که به عنوان جایگزین می دهی برایت بهتر است!

:حرفهایت را نمی فهمم.چه باید بکنم؟

:آرزوهایت را اعتلاا بده!کوچک وزیبا بودن بهتر از بزرگ ونا شکیل بودن است!مرا زیبا کن؟

دخترک آهی کشید و گفت :لطفا باز هم ساده تر بگو ،چه کنم؟

فرشته آرزوها به چشمان زلال دخترک نگاهی کرد وگفت:اگر می خواهی آرزوهایت تو را خوشبخت کند ،همیشه راضی باش!!!!!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:19  توسط قدسی حسینی  |