آرزوهای کوچک وزیبا
دخترک کنار چشمه نشست ونگاهی به آسمان انداخت.آهی کشید وگفت:ای کاش!ناگهان در مقابلش فرشته ای کوچک و خوش سیما ظاهر شد.دخترک وحشت کرد و پرسید:کیستی؟فرشته گفت:آرزوهای تو!دخترک شگفت زده با ساده لوحی پرسید:آرزوهای من ؟
:آری!
:اما تو خیلی کوچک و لاغری!
چون تو خواسته ای!آنچه که برایم می فرستی برای فربه کردنم بسیار کم است!
:من ؟چه چیزی میفرستم؟
:غذا!
:چه غذایی؟
:غذای من کاش است !ای کاشهای تو کوچک وناچیزند.در نتیجه منهم لاغرم.اگر آرزوهایت رابزرگ تر کنی به من لطف کرده ای.فقط یک نکته!مواظب باش آرزوهایت را آرام آرام بزرگ کنی !
:برای چه؟
:به دو دلیل!اول اینکه بیمارم نسازی ودوم اینکه ایمانت با هر بر آورده شدن آرزویت قوی تر شود تا پله ای شود برای آرزوهای بزرگترت!
دخترک چشمانش را بست وآرزویی کرد.آرزو کرد که لباسی نو داشته باشد.وقتی چشمانش را گشود از فرشته خبری نبود.پوزخندی به خود زد وبه خانه برگشت.در هیاهوی خانه همه چیز از یاد رفت.مهمانی در راه بود.وبه خاطر مهمانی دخترک مجبور بود تا نیمه های شب حسابی کار کند.از فرط خستگی وبی خوابی در دلش آرزو کرد ای کاش می شد چند روز بخوابد و هیچ کاری نکند.صبح روز بعد یس از صبحانه مهمان صدایش کرد و از کیفش بسته ای در اورد وبه اوهدیه داد.یک دست لباس قشنگ و گرانبها !دخترک یاد فرشته اش افتاد.با خوشحالی لباسش را پوشید سر چشمه رفت.ای کاش آنجا بود .کمی چاقتر!ای کاش دستی برشکمش کشید وگفت:من چاقتر شده ام وتو هم صاحب یک پیراهن با ایمانی بیشتر از دیروز به آرزوهایت!
:آری ولی خیلی به زحمت افتادم .مهمانی دیشب حسابی خسته ام کرد .البته جایزه ام را در یافت کردم ولی راه بهترد وجود نداشت تا با زحمت کمتری آرزویم بر آورده شود!
:البته که وجود دارد.دقیقتر آرزو کن!دخترک چشمانش را بست وآرزو دخترک چشمانش را بست وآرزو کرد که به سفر برود.بعد باکمی فکر گفت :البته امیدوارم که این دیگر با کار همراه نشود ومن حسابی استراحت کنم!
وفتی چشمانش راگشود مانند بار قبل باز هم ای کاش ناپدید شده بود مثل خواب!
دخترک به خانه برگشت ومشغول جابه جایی ظرفها شد.برای گذاشتن آخرین ظروف مجبور بود از چها رپایه ای استفاده کند . ناگهان پایش لغزیدوسرش به دیوار خورد.دیگر چیزی نفهمید تا زمانی که چشمانش را در اتاقی تمیز و روشن باز کرد.
:من کجا هستم !
پرستار جواب داد:بیمارستان!بیهوش بودی و حال خوبی نداشتی تو را به اینجا آوردند.ولی خدا را شکر حالابهتری. می روم دکتر را صدا کنم!
بیمارستان! پس انها به شهر آمده اند .بی اختیار یاد آرزویش افتاد .چه استراحتی !چه سفری !همه سفرش را می توانست روی تخت بیمارستان استراحت کند.
چند روزی گدشت و دخترک بهتر شد اما دلتنگتر !چون مجبور بود .ساعتها وساعتها بی تحرک بنشیند و دلش را خوش کند که کسی بیاید و سری به به اوبزند.دیگر حالش از استراحت به هم می خورد!
بعد از مرخصی و برگشتن به خانه ،در اولین فرصت سر چشمه رفت وبادلخوری گفت :ای کاش !
فرشته ظاهر شد ،چاقتر و بد شکلتر.
دخترک گفت:این چه بلایی بود که به سرم آوردی؟
:چه بلایی ؟
:چیزهایی که خواستم شد ولی به خاطرش درد سری هم داشتم!
:آها این یک قانون است!
:اینکه درد سر داشته باشم ؟
:نه ،اینکه هر چیزی بهایی دارد .خوب نگاه کن .هر چه کسب کرده ای جایگزین چیز دیگری شده است .به عبارتی بهای آنرا داده ای .مانند تولدت! با به دنیا آمدنت به خانه بزرکتری پا گذاشتی اما از درون امن مادر برای همیشه خدا حافظی کردی.سخن گفتن اموختی وبا دنیا ی سکوت خداحافطی کردی.راه رفتن که آموختی آغوش پدر و مادرت ترک شدو بزرگ که بشوی دنیای معصوم کودکی رابرای همیشه پشت سر خواهی گذاشت.خلاصه هر چیزی در این دنیا بهایی دارد واین قانون است!
دخترک با ناراحتی گفت:ولی این منصفانه نیست!
:اگر راهش را بدانی آنقدر ها هم بد نیست!و بعد اشاره ای به شکم باد کرده اش کرد و ادامه داد:می دانی چرا اینقدر بد ریخت شد ه ام ؟تو زشتم کرد ه ا ی.آرزوهای تو شکمی بودند.از هوس ساخته شده بودند.حال اگر مرا زیبا کنی ،در این معامله برد می کنی !آنچه که به عنوان جایگزین می دهی برایت بهتر است!
:حرفهایت را نمی فهمم.چه باید بکنم؟
:آرزوهایت را اعتلاا بده!کوچک وزیبا بودن بهتر از بزرگ ونا شکیل بودن است!مرا زیبا کن؟
دخترک آهی کشید و گفت :لطفا باز هم ساده تر بگو ،چه کنم؟
فرشته آرزوها به چشمان زلال دخترک نگاهی کرد وگفت:اگر می خواهی آرزوهایت تو را خوشبخت کند ،همیشه راضی باش!!!!!