تبليغاتX
پنجره ای به سوی شما

پنجره ای به سوی شما

این وبلاگ پنجره ای استh از کارگاه آثارم برای شما بی آنکه ادعایی در آنها داشته با

این دو شعر یادگار دوران دانشجویی ام است!

عابر

جاده از مرحمت ا بر سفید

بارش برف به سر شاخه لخت

منم ا ین عابر تنهایی خلوتگه وحش

با نگاهی به درخشانی این برف سفید

و در این حیرت که  

در نمی آمیزد مردم چشم سیاهم

 با پاکی این فرش سفید؟

به نقوش خطی کفشها می نگرم

یک کتانی ، چکمه

رد پایی زکلاغی یا زاغ

به فواصل به خطوط

که گهی در نقطه تقدیر تلاقی بهم می پیچند

چه کسی آمده است ؟چه کسی کرد گذر؟

من نمی دانم هیچ!

و سحر و فرو رفتن این همه پاکی به درونی تیره

به زمین

من نمی دانم هیچ!

جاده از مرحمت ابر سفید

منم این عابر تنهای حزین!

 

سپیده

دانه های برف روزی

خواهد پوشاند درخت تکیده احساسم را

وهمه جا سفید خواهد شد

حتی پنهانترین لرزش قلبم را

که از دیدن تو جان می گرفت

چون دانه ای بودی

که نه جوانه زدی و نه مردی

فقط آمدی و ماندی

و امروز

آخرین تبسم لبانم بودی

بدرود ای غریبه

ای دختر اسرار من

سپیده!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:10  توسط قدسی حسینی  | 

نیاز

مرغک چیزی نداشت

جز دانه ای به منقار کوچکش!

وصیاد توری داشت

 به وسعت آسمانها

مرغک چیزی نداشت

جز پر شکسته ا ی

در ناله های او

جز دل شکسته ای

اما نه ناامید از مهر آسمان

"بخشش کن ای خدا "

"بخشش کن ای خدا!"

مرغک چیزی نداشت

جز دانه گندمی !

کوچک بود و پر ونیاز

از بهر دانه ای

چشم نیاز او رو سوی خاک بود

آه ای عقاب ، عقاب بالا پر

چشم نیازتو

 بر خوراست یا زمین

در زیر بال تو

طوفانها ست یا نسیم

در قلب پر فتوح تو

آهنگ دانه است؟

مرغک ناله کرد وچشم بر آسمان داشت

دانه بر زمین

رنگ لاله داشت!

 

 

تقدیم به تمام محله های قدیمی

هوای تو

می گذارم آرام قدم

به درون کوچه تو

می نمایی هر دم

کوچک وکوچکترم تو

می شوم چون پر سبک

با نسیم معجز تو

می پرم چون شاپرکها

تا پگاه خاطرتو

بوی تو می پیچد هر جا

در کتاب تازه تو

بوی تو بوی دبستان

عطر پاک و ساده تو

می کنم گریه ز شادی

در هوای پر غم تو!

 

عشق جاوید

روی این آب روان

نقش رویت پیداست

چهره ات پر لبخند

ناز چشمت زیباست

آب در جریانست

زندگی هم گذراست

روی این رود روان

عکس تو پا برجاست

عشق ما جاوید است

گرچه دنیا گذراست!

 

اندیشناک

تو اندیشناک فردایی

من پریش امروزم

توسبکبال اما من

غم فرداست بر دوشم

خوش می خوری  ودر خوابی

تو غنی هستی من درویشم

چشم بسته ای ز هر بیداری

زنگ بیداریست بر گوشم

تو برو خاطر خود را خوش کن

من به جای تو به اندیشم!

سه شعر بالا از کارهای دوره ی نوجوانی ام هستند.یاد آوری آنها خالی از لطف نبود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:37  توسط قدسی حسینی  | 

 

گنجشک وقناری

صبح قشنگی بود.پارک خیابان هفتم تمیز و خالی از جوانکهای شرور بود.پیرمردی روی نیمکت نشسته بود و خدا می دانست که دارد به چی فکر می کند.گنجشک شکمو پر زد ورفت کنارش نشست .کمی ورجه ورجه کرد.اما پیرمرد توجهی بهش نکرد.گنجشک پر زد و رفت .از آن بالا ،دو تا کوچه اونور تر چشمش به قفس یه قناری زرد و خوشگل افتاد و ظرف غدایی که پر از ارزن بود.دهنش آب افتاد.چرخی زد ورفت کنار قفس قناری نشست وچشم تو چشم قناری گفت :کمی بهم ارزن می دی ؟قناری نگاهی به نوک سیاه قناری انداخت و با تردید یه دونه ارززن برداشت نوک طلایی شو تا نزدیکی بوک سیاه گنجشک برد.گنجشک هم کمی از لای میله ها خودشو جابه جا کرد تا تونست دونه رو بگیره.نوکاشون خورد بهم.قند تو دل قناری آب شد.آه از تنهایی! قناری نوکهای سیاه گنجشک رو فراموش کردو هی تند تند به هوای بوسه دونه های ارزنشو تو نوک گنجشک گذاشت.بوسه بوسه و بوسه !ارزنها تموم شدن.قناری گیج بود اصلا حواسش نبود که اون روز دیگه غذایی نداره.قناری ها اگه یه روز بی آب و دونه بمونن می میرن!ولی انگار براش مهم نبود.از طرفی گنجشک شکمو ی ما اونقدر خورده بود که چینه دانش باد کرده بود و به سختی می تونست پرواز کنه.پس با هر زحمتی که بود خودشو به گوشه ای رسوند تا لم بده.اما در حالیکه از دل درد به خودش می پیچید ،باز هم دلش ارزن می خواست .

خوب پارک خیابن هفتم یه گربه سحر خیز هم داشت.گربه از کنار پیرمردی که کنار پارک نشسته رد شد .پیرمرد توجهی بهش نکرد.اون اصلا از گربه ها خوشش نمی ومد.گربه هم دمی تکان داد و دو کوچه اون طرفتر چشمش به یه گنجشک تپل افتاد که داشت استراحت میکرد .گربه دستاشوآروم خودشو به نزدیکترین بوته تو باغچه رسوند و دستاشو تو شکمش جمع کرد و جستی زد گنجشکو شکار کرد و تو یه چشم بهم زدن خوردش.

صاحب قناری داشت با تلفن حرف می زدو چشمش به گل سرخی بود که که توی گلدون رو میز بود .اون روز گل سرخ گر رنگ تر و زیبا تر به نظر مرسید.صدای قناری که داشت آواز می خوند هم جور دیگه ای بود.به نظرش قناری بلند تر و سر حالتر از قبل می خوند.خداحافظی کرد و از پشت گوشت بوسه ای فرستاد  گوشی رو گذاشت .بلند شد رفت کنار قفس قناری ایستاد .ظرف غذای قناری خالی بود.حتما فراموش کرده بود که بهش غذا بده!دوباره ظرف غدای قناری رو پر از ارزن های شیرین و تاره کرد .اما قناری فقط آواز می خوند و می خوند!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:11  توسط قدسی حسینی  | 

به یاد ستارگان درخشان مغانلو

دو کبوتر

مرد ثروتمند در خانه سوت وکورش تنها بود .آنشب شب تولدش بود.البته این موضوع را خودش اتفاقی فهمیده بود.زنگ تلفن به صدا آمد.پیر مرد گوش را برداشت.

:مرسی عزیزم،خودم هم یادم نبود.بچه ها چطورن؟بازم ممنون .باشه باشه .خداحافظ!

صدای بوق تلفن به یادش آورد که خانواده اش چقدر از او دورند.با گذاشتن گوشی سر جایش دوباره سکوت ،تاریکی مانند ارواحی خانه را تسخیر کردند.پیرمرد اهی کشید وسیگاری روشن کرد.به زودی هیجانی که از جرقه فندکش برخواسته بود جایش را به دودی رقصان داد.

از جایش برخواست وپا به بیرون گذاشت.با بسته شدن در تمام ارواح در خانه زندانی شدند.چراغی روشن نکرد ودر تاریکی باغ خود را گم کرد.صدای خنده دو دختر جوان او را به خود آورد.او می بایست تا نزدیکی های خانه باغبان آمده باشد.وآن دو دختران باغبان بودند .خواست برگردد اما خستگی و تنهایی مجبورش کردند که همانجا بنشیند گوش به حرفهای آنان بسپارد.دو دختر زیر اندازی پهن کرده بودند وچشم به ستارگان دوخته بودند.یکی از دخترها گفت:فکرش را بکن که این ستاره ها همگی الماس بودندو مال من .یا فردا که از خواب بیدار می شدم برنده بلیط بخت آزمایی بودم و قدر این ستاره ها تو بانک پول داشتم.می دونی با این همه پول چیکار می کردم .اول یه خونه شیک وخوشگل توبالا شهر برای خودمون می خردیم.بعد پدر پیرمان را باز نشته می کردم وبه یک مسافرت زیارتی میفرستادم.از بهترین فروشگاهها لباسهای خوب می خریدیم .چون پولدار بودیم وبا کلاس خواستگارهای خوب و منسبی هم داشتیم.یک ازدواج خوب می کردیم ویک عروسی شاه پریان به یاد موندنی می گرفتیم .بعد بچه دار می شدیم وبرای بچه هامون همه کار می کردیم وهمه چیز می خردیم.بابای پیرمان هم با نوه هاش بازی می کرد وخلاصه خیلی خوشبخت بودیم.

مرد ثروتمند آهی کشید ویاد همسر وفرزندانش افتاد که چقدر از او دورند.چند لحظه سکوت بر باغ حکمفرمابود تا اینکه دختری که ا آرزوهایش حرف می زد از خواهرش که ساکت بود وگوش می داد پرسید :تو چطور؟

خواهر کوچکتر نفس عمیقی کشید ودر حالیکه به ستاره ها نگاه می کرد گفت:من آرزو می کردم که همیشه این ستاره های درخشان را در قلبم نگه دارمو به هر که دوست دارم یک ستاره بدهم.دوست داشتم صبح که از خواب بیدار می شدم با ستاره های قلبم به مدرسه برومو به همکلاسی ها و معلمهای مهربانم از این ستاره ها هدیه کنم.تا آنها هم همیشه در آسمان قلبم بدرخشند.وقتی که دیپلم گرفتم،کاری نیمه وقت داشته باشم تا به پدر پیرمان کمکی کرده باشم.به دانشگاه شبانه می رفتم و در سختیهای راه از ستارگان قلبم نیرو می گرفتم.مردی را انتخاب می کردم که در چشمانش ستاره بدرخشد.همیشه سر سفره مان کمی چاشنی ستاره می گذاشتم .کودکی به دنیا می آوردم که نگاهش مرا یاد ستاره های درخشان بیندازد.و هر وقت که می بوسیدمش دو ستاره یواشکی بر گونه هایش با شیطنت بدرخشد.آه خواهر به نظر تو تا آن موقع ستاره ها تمام می شدند.آنگونه که من آنها را می بخشیدم وخرج می کردم؟دوباره سکوت شد .ستاره ها آرام چشمک می زدند.وبه دو دختر جوان که دیگر خواب بودند لبخند می زدند.اگر اشتباه نکنم حتی دو ستاره پایین آمدند وگونه های دو دختر جوان را بوسیدند.

فردا صبح مرد ثروتمند دو خواهر را به اتاق کارش دعوت کرد.وقتی آن دو آمدند پیرمرد پشت میز کارش نشسته بود و دسته چکش باز بود .پیرمرد مبلغی روی یک برگ چک نوشت به طرف دخترها گرفت و گفت:خانمهای خوان بفرمایید .ممکن است که به ارزش ستاره های آسمان نباشدولی  مبلغ این چک حتی برای من هم خیلی زیاد است.بفرمایید هدیه به آرزوهای شما!

دو دختر جوان به دستان منتظر مرد نگاهی کردند. سپس لبخندی زده وگفتند :آه شما بازی مارا گوش کردید !بعد با مهربانی بوسه ای بر گ.نه های پیرمرد زدند و گفتند :تولت مبارک!

دوستاره بر کونه ها ی پیرمرد درخشید.

:متشکرم!

چک روی میز جای گرفت بی آنکه دستان دختران جوان آنرا لمس کند.دو خواهر بیرون آمدند و نگاهی بینشان رد وبدل شد .خنده ای کردند و دو کبوتر سفید شدند .در حالیکه بق بقو می کردند به سینه آبی آسمان پر کشیدندواوج گرفتند.شاید آنروز تا به آفتاب هم پر کشیدند .کسی چه می داند!!!!    

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:35  توسط قدسی حسینی  | 

آرزوهای  کوچک وزیبا

دخترک کنار چشمه نشست ونگاهی به آسمان انداخت.آهی کشید وگفت:ای کاش!ناگهان در مقابلش فرشته ای کوچک و خوش سیما ظاهر شد.دخترک وحشت کرد و پرسید:کیستی؟فرشته گفت:آرزوهای  تو!دخترک شگفت زده با ساده لوحی پرسید:آرزوهای من ؟

:آری!

:اما تو خیلی کوچک و لاغری!

چون تو خواسته ای!آنچه که برایم می فرستی برای فربه کردنم بسیار کم است!

:من ؟چه چیزی میفرستم؟

:غذا!

:چه غذایی؟

:غذای من کاش است !ای کاشهای تو کوچک وناچیزند.در نتیجه منهم لاغرم.اگر آرزوهایت رابزرگ تر کنی به من لطف کرده ای.فقط یک نکته!مواظب باش آرزوهایت را آرام آرام بزرگ کنی !

:برای چه؟

:به دو دلیل!اول اینکه بیمارم نسازی ودوم اینکه ایمانت با هر بر آورده شدن آرزویت قوی تر شود تا پله ای شود برای آرزوهای بزرگترت!

دخترک چشمانش را بست وآرزویی کرد.آرزو کرد که لباسی نو داشته باشد.وقتی چشمانش را گشود از فرشته خبری نبود.پوزخندی به خود زد وبه خانه برگشت.در هیاهوی خانه همه چیز از یاد رفت.مهمانی در راه بود.وبه خاطر مهمانی دخترک مجبور بود تا نیمه های شب حسابی کار کند.از فرط خستگی وبی خوابی در دلش آرزو کرد ای کاش می شد چند روز بخوابد و هیچ کاری نکند.صبح روز بعد یس از صبحانه مهمان صدایش کرد و از کیفش بسته ای در اورد وبه اوهدیه داد.یک دست لباس قشنگ  و گرانبها !دخترک یاد فرشته اش افتاد.با خوشحالی لباسش را پوشید سر چشمه رفت.ای کاش آنجا بود .کمی چاقتر!ای کاش  دستی برشکمش کشید وگفت:من چاقتر شده ام وتو هم صاحب یک پیراهن با ایمانی بیشتر از دیروز به آرزوهایت!

:آری ولی خیلی به زحمت افتادم .مهمانی دیشب حسابی خسته ام کرد .البته جایزه ام را در یافت کردم ولی راه بهترد وجود نداشت تا با زحمت کمتری آرزویم بر آورده شود!

:البته که وجود دارد.دقیقتر آرزو کن!دخترک چشمانش را بست وآرزو دخترک چشمانش را بست وآرزو کرد که به سفر برود.بعد باکمی فکر گفت :البته امیدوارم که این دیگر با کار همراه نشود ومن حسابی استراحت کنم!

وفتی چشمانش راگشود مانند بار قبل باز هم ای کاش ناپدید شده بود مثل خواب!

دخترک به خانه برگشت ومشغول جابه جایی ظرفها شد.برای گذاشتن آخرین ظروف مجبور بود از چها رپایه ای استفاده کند . ناگهان پایش لغزیدوسرش به دیوار خورد.دیگر چیزی نفهمید تا زمانی که چشمانش را در اتاقی تمیز و روشن باز کرد.

:من کجا هستم !

پرستار جواب داد:بیمارستان!بیهوش بودی و حال خوبی نداشتی تو را به اینجا آوردند.ولی خدا را شکر حالابهتری. می روم دکتر را صدا کنم!

بیمارستان! پس انها به شهر آمده اند .بی اختیار یاد آرزویش افتاد .چه استراحتی !چه سفری !همه سفرش را می توانست  روی تخت بیمارستان استراحت کند.

چند روزی گدشت و دخترک بهتر شد اما دلتنگتر !چون مجبور بود .ساعتها وساعتها بی تحرک بنشیند و دلش را خوش کند که کسی بیاید و سری به به اوبزند.دیگر حالش از استراحت به هم می خورد!

بعد از مرخصی و برگشتن به خانه ،در اولین فرصت سر چشمه رفت وبادلخوری گفت :ای کاش !

فرشته ظاهر شد ،چاقتر و بد شکلتر.

دخترک گفت:این چه بلایی بود که به سرم آوردی؟

:چه بلایی ؟

:چیزهایی که خواستم شد ولی به خاطرش درد سری هم داشتم!

:آها این یک قانون است!

:اینکه درد سر داشته باشم ؟

:نه ،اینکه هر چیزی بهایی دارد .خوب نگاه کن .هر چه کسب کرده ای جایگزین چیز دیگری شده است .به عبارتی بهای آنرا داده ای .مانند تولدت! با به دنیا آمدنت به خانه بزرکتری پا گذاشتی اما از درون امن مادر برای همیشه خدا حافظی کردی.سخن گفتن اموختی وبا دنیا ی سکوت خداحافطی کردی.راه رفتن که آموختی آغوش پدر و مادرت ترک شدو بزرگ که  بشوی دنیای معصوم کودکی رابرای همیشه پشت سر خواهی گذاشت.خلاصه هر چیزی در این دنیا بهایی دارد واین قانون است!

دخترک با ناراحتی گفت:ولی این منصفانه نیست!

:اگر راهش را بدانی آنقدر ها هم بد نیست!و بعد اشاره ای به شکم باد کرده اش کرد و ادامه داد:می دانی چرا اینقدر بد ریخت شد ه ام ؟تو زشتم کرد ه ا ی.آرزوهای تو شکمی بودند.از هوس ساخته شده بودند.حال  اگر مرا زیبا کنی ،در این معامله برد می کنی !آنچه که به عنوان جایگزین می دهی برایت بهتر است!

:حرفهایت را نمی فهمم.چه باید بکنم؟

:آرزوهایت را اعتلاا بده!کوچک وزیبا بودن بهتر از بزرگ ونا شکیل بودن است!مرا زیبا کن؟

دخترک آهی کشید و گفت :لطفا باز هم ساده تر بگو ،چه کنم؟

فرشته آرزوها به چشمان زلال دخترک نگاهی کرد وگفت:اگر می خواهی آرزوهایت تو را خوشبخت کند ،همیشه راضی باش!!!!!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:19  توسط قدسی حسینی  | 

 

نارنج

یکی از روزهای سرد زمستان بود .مرد جوان خرید ناچیزی کرده بود تا برای مادر بیمارش غذایی تهیه کند.باد سردی یقه کت مندرسش را تاب داد وسرمایی در تنش خزید.دستش را روی یقه اش گذاشت وقدمهایش را تندتر برداشت.سر چهار راه ,چراغ قرمز شد.بناچار ایستاد.

:خواهش می کنم یه دشتی به ما بدهید!پیرمردی کنار ش ایستاده بود واشاره ای به جعبه نارنج کنارپایش می کرد.نگاه ملتمسانه پیرمرد او را وا داشت که با شرمندگی دست در جیبش بکند وآخرین پول باقی مانده اش رابه او بدهد.

:یک سکه بیست وپنج تومنی!پس فقط می توانم یک نارنج بهتان بدهم.سپس درشت ترین نارنج را برداشت وبالبخندی پر معنی آنرا به مرد جوان داد.

مرد جوان به خانه رسید کلید انداخت ودر خانه را باز کرد .زن فضول صاحبخانه سرکی کشیدودر جواب سلام مرد جوان سری تکان داد.مادرش گوشه اتاق خوابیده بود .پس بی سر صدا به آشپزخانه خزید و سرکی به غذا کشید.سپس یک سینی برداشت و یک لیوان آب ومقداری نان در ان گذاشت تا به محض بیدار شدن مادرش به او غذا بدهد.ناگهان یاد نارنجش افتاد .بد نیست کنار غذا نارنجی هم بگذارد.پس انرا اورد ودرون سینی گذاشت.کاردی برداشت و آنرا دو نیم کرد.ناگهان موجی عجیب اورا به دیوار کوبید .چشمانش انچه که را میدید باور نمی کرد.روبرویش دختری زیبا با موهای بلند ی که بدنش را پوشانده بود،قرارداشت.

 :آب آب

مرد جوان به آهستگی اشاره به آب درون سینی کرد.

:نان نان

او دوباره اشاره به سینی کرد که قبلا در آن نان گذاشته بود.پسرک کمی جرات یافت.آهسته از گوشه آشپزخانه چادر نماز مادرش را برداشت وبه دختر دادو پرسید تو که هستی ؟دختر در حالیکه تنش را می پوشاند جواب داد :دختر نارنج و ترنج!

سپس پس از نگاهی طولانی و عمیق حادثه عشق رخ داد.پسر شرمگین سرش را پایین انداخت زیر لبی گفت:دختر نارنج وترنج یک افسانه است

و دختر بی درنگ پاسخ داد:گاهی افسانه ها هم به حقیقت می پیوندندوگاهی چه حقیقتهایی که افسانه می شوند.

مرد جوان پرسید:وآن پیرمرد سر چهار راه؟آیا واقعی بود.

:بلی او همان دعای خیر مادرت بود در قالبی درست درجایی درست!هدیه خوش قلبیت!

پسر از در اشپزخانه به تنها اتاق خانه نگاهی انداخت.مادرش همچنان خواب بود.برگشت ونگاهی به نارنج انداخت و پرسید :حالا باید چکار کنیم؟

:عروسی!

مرد سکوت کرد.

:دلت نمی خواهد با من ازدواج کنی من همسری شایسته برای تو می شوم و تو را خوشبخت می کنم .

:اما من فقیرم،یعنی بیکارم .چند جا یی تقاضای کار داده ام ولی هنوز خبری نشده .سرمایه ای هم ندارم .خانه ای هم از خودم ندارم.واقعا متاسفم ولی من نمی توانم تورا خوشبخت کنم .سپس اهی کشید و سرش را پایین انداخت .صدای زنگ تلفن سکوت را شکست.

:بله بفرمایید!کمی مکث

:بله خودم هستم !کمی مکث

:یک دستگاه آپارتمان؟شوخی میکنید؟بله این شماره حساب منه ودرسته اینم ....باورم نمیشه

بله بله الان خودمو می رسونم.

گوشی را گذاشت و با بهت به ترنج خیره شد .نگاه ترنج فهماند که همه چیز را می داند .پس مرد جوان بلند شد و کتش را پوشید که ناگهان صدای زنگ در شنیده شد.پستچی بود.نامه ای بود از یکی از شرکتهایی که مرد جوان قبلا با انها مصاحبه کرده بود.از او دعوت به همکاری شده بود.مرد جوان تکیه به دیوار زدوسرش گیج رفت.در یک لحظه همه چیز به عقب برگشت.پستچی ،تلفن،نارنج وپیرمرد.به خود آمد.عرق سردی بر پیشانیش نشسته بود.

:آه چه رویایی !آرام بلند شد .لبخندی بر لب داشت.دیدن یک افسانه حتی در خواب هم زیبا بود.سینی غذا اماده بود.نان و آب.نگاهی به کتش که گوشه اتاق اویزان بودکرد.جیب کتش برجسته بود.با کنجکاوی آنرا بررسی کرد .یک نارنج!نارنج را برداشت.در حیرت بود  چون فکر میکرد خواب بوده است . صدای زنگ در وزنگ تلفن اورا به خود آورد.صدای زن فضول صاحبخانه بلند شد که میگفت:پستچی یه!و صدای آشنایی از آنطرف خط از بانک!

صدای نارنج هم شنیده می شد:آب آب نان نان!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:18  توسط قدسی حسینی  | 

تقدیم به پابه پا بی انکه ببینمش می دانم صبوراست!

اصحاب کهف

ستاره ام افول کرده بود

بیش از اینها

طالعم چنین می گفت

وارث خوابهای سیاه وسفید

در صبوری فاصله ها لحظه می پیمود

بیدار شدم وقتی

عشق

قرنها پیش مرده بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:4  توسط قدسی حسینی  | 

آیا ستارگان سر نوشت مارا رقم می زنند؟

بیش از چهار هزار سال است که طلع بینی مورد توجه انسان بوده است .دانشی که مبنای علمی دقیقی ندارد و در اصل یک شبه علم محسوب می شود . در زمانهای گذشته مردم فکر می کردند که زمین مرکز جهان است و ستارگان وسیارات حتی خورشید بدور آن می چرخد و همین باور غلط مسبب ظهور طالع بینی شد . یعنی  زمان و مکان تولد ما با توجه به مرکزیت زمین نسبت به دیگر ستارگان و سیارات در شخصیت و سرنوشت ما موثرمی باشد .با وجود اینکه دراوایل قرن نوزدهم نیوتون توانست ثابت کند که زمین نیز مانند دیگر سیارات  حول محور خورشید می گردد ,اماطالع بینی همچنان مورد توجه بسیاری از مردمان باقی ماند .در یک همه پرسی در آمریکا مشخص شد که 28در صد بزرگسالان و 3\1 از دانشجویان دانشگاههابه طالع بینی معتقدندوتحقیقات سال 2002 آمریکا نشان داد که 41در صد افکار عمومی معتقدند که طالع بینی مبنای علمی دارد!

آیا طالع بینی بصورت علمی آزمایش شده است؟براستی طالع بینی چقدر به شناسایی شخصیت انسان کمک می کند؟این پرسشها را آفای کارسون با تحقیقاتی که در این خصوص انجام داد ,پاسخ داده است.وی گروهی از بهترین و سرشناس ترین طالع بینان اروپا و امریکا را گرد اوری کرد و ان قبل از این که ازمایشاتشان را شروع کنند به توافق رسیدند که قضاوتی منصفانه در خصوص طالع بینی داشته باشند.در ضمن کارسون هیأتی از طالع شناسان را نیز برای مشاوره گرفتن رادعوت کرد.

در بخش اول ازمایش, طالع بین ها برگه هایی را برای 177فرد ازمایش شونده براساس تاریخ تولد ,مکان و زمان تولد درست کردند. سپس به هر فرد سه برگه می دادند که فقط یکی از آنها متعلق به خود فرد بود و دوتای دیگر مربوط به اشخاص دیگر می شد.سوال ساده بود :آیا این افرا د فادر بودند که برگه متعلق به خودشان را تشخیص بدهند؟حتی اگر این افراد شانسی هم پاسخ می دادند آمار مورد انتظار بایستی 3\1پاسخ درست می شد .

در بخش بعدی آزمایش, اینبار 116ممتحن آزمون شخصیت یابی کالیفرنیا (CPI)راتکمیل کردند.این آزمون یکی ازمعتبریرین ازمونهای روانشنناسی می باشد.اکثر طالع بینها با (CPI)آشنا بودند.کاری که انان می بایست انجام می دادند این بود که برگه های مشخصات طالع بینی افراد را با ازمون شخصیتی انها تطبیق بدهند.از طرفی به ممتحن ها 3برگه (CPI)داد که تنها کی از آنها مربوط به خودشان بود و دو تای دیگر اتفاقی انتخاب شده  بود .اینبار هم اگر ممتحنین و طالع بین ها اگرحدسی هم پاسخ می دادند,باز هم می بایست از لحاظ آماری بیش از 3\1پاسخ درست داشته باشیم.

خوب نتایج به چه صورت بود؟در هر سه آزمایش پاسخ چیزی در حدود 33در صد بود.چیزی کمتر از 3\1!این نتایج توانایی افراد را در تشخیص هر گونه صفات نسبت به خود زیر سوال می برد.چرا که افراد نه تنها در تشخیص صحیح برگه های طالع بینی شان ناموفق بودند بلکه از  آزمونهای (CPI)چه توسط خود افراد و چه توسط طالع بین ها نتایج ضعیفی بدست  آمده بود.کارسون در این خصوص بیان میکند که سعی بسیار کرد تا طالع بین ها برنده باشند اما این امر میسر نشد .به هر حال نتیجه کلی از این آزمونها این بود از لحاظ علمی طالع بینی قادر به تشخیص صفات افراد نمی باشد و از لحاظ آماری معتبر نمی باشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:30  توسط قدسی حسینی  | 

 

یک خاطره

آخرین باری که در امتحان آیین نامه رانندگی مردود شدم را هرگز فراموش نمی کنم .دیگه راجع به استعداد وافرم در این زمینه مطمین بودم.باید تصدیق گرفتن را می گذاشتمش کنار!

اما روزنه امید زمانی در زندگیم تابیدن گرفت که راهنمایی رانندگی مثل اکثر بخشهای دولتی به بخشهای خصوصی واگذار شدومسیله اتلاف پول و وقت همزمان و نتیجه نگرفتن جایش را داد به فقط اتلاف پول ونتیجه گرفتن!

نزدیکیهای محل کارم آموزشگاهی بود که قبلا دوره های شهری ام را آنجا کامل کرده بودم.مسیولش آقای جعفری ؛مردی عینکی , قد بلند ,سفید پوست با شکمی برآمده بود.سراغش رفتم و پس از یک احوالپرسی ساده راجع به دو ره های راهنمایی رانندگی سیوالاتی کردم.از نحوه امتحان وتصدیق گرفتن وسپس از همه مهمتر شهریه کلاسها که با توجه به وضع مالی بنده مهمترین بود, اطلاعاتی گرفتم.59000تومان!!

سرم سوت کشید .آقای جعفری تردید من را که دید پرسید:مشکل چیه ؟گفتم :شرایطی هم قبول می کنید؟کمی مکث کرد و با تفاخر گفت:حالا شما بیاید یک کاری می کنیم!

شنبه راس ساعت 2 با خواهرم آنجا بودیم.فرمها را تکمیل کردیم و سر پرداخت اولین قسط چک وچانه زدنها شروع شد

منشی آموزشگاه گفت:.40000تومان

با اعتراض گفتم:اینکه نشد قسطی!

بعد به آقای جعفری نگاهی کردم.شانه ای بالا انداخت.آنجا بود که قابل نداره آقای جعفری رمز گشایی شد!

کمی از پول را دادیدم وقرار شدتا هفته دیگه کاملش کنیم .سر کلاس درس که سریعا پس از نام نویسی شروع شد همه اش تو دلم به خودم بد و بیرا ه می گفتم که چرا انقدر گیج بودم که در امتحانات دولتی قبول نشدم و کارم به کلاسهای خصوصی کشید .یکی هم از تو دلم بهم سقلمه ای زد و گقت:یادت رفته روز امتحان چه بلاهایی سرت آوردند؟اول صف طولانی بانک وبعد گرفتن کارتکس وبعد انتظار پر استرس امتحان توی یک اتاق سربسته بین 150تا خانم حراف  وبعد معاینه و غیره....البته قبول دارم که گیج خدایی هستی ولی اینهایی که گفتم وضعتو خرابتر کرد ,درسته؟اونی که تو من بود حق داشت.به خاطر آوردنش هم کلافه کننده بود !

سر کلاس اولین چیزی که نظرم را جلب کرد ,آقای معلم بود.سرتیپ منظوری!قد بلند ,موهای خلوت و جو گندمی ,گوشهای آینه بغل,پوست تیره,چالاک مثل لاک پشت وچشمانی گود افتاده با سردترین نگاهی که به خاطر دارم مستقیم خیره به دیوار مقابل!هنگام تدریس صدایی بدون دست انداز اما خش دارکه می شد با مینی بوسهای قدیمی دوران دبیرستان مشابهت داد!جمله ها راحداقل سه بار تکرار می کردو ایست بازرسی با این پرسش که کسی سوال داره ؟آنهم سه بار!

کلاس پر بود .حدودا 40 خانم وآقاکه بهت زده,خموده یامعذب بودند.چند تا خانوم خانه دار قبراق وگوش به زنگ هم داشتیم که دست به کاغذ وخودکارشان مثال زدنی بود.بعضی ها هم خانم مارپل بودند و کتابهای راهنمایی رانندگیشان را با هم دیگر بررسی میکردند چون کتابهایعنی منابع آزمون باهم تفاوت داشتند.

فضای کلاس پر از علایم مقوایی راهنمایی رانندگی بود که وقتی جناب مینی بوس برایت تکرار ی می شد ,می توانستی چشمی بچرخانی ورفع کسالت کنی!از نایلونهای ناخن زده و شاید جویده شده می شد حدس زد که کلاسهای قبلی به میزان کلاس ما جذاب وشاد بوده است.

گاهی اوقات هم آدم تو خلسه می رفت.من هم رفته بودم تو بهر ماجراهای پشت پرده !اشتغال زایی ,قانون ,فرهنگ وجنگل!و رابطه منطقی این کلاسها باشهری بدون تخلفات رانندگی ,امنیت جاده ها بارانندگانی فرهیخته و....خانم بغل دستی با آرنج زد پهلوم.گویی آقا معلم از من سوالی کرده بود .با دستپاچگی گفتم:بله!سوال با دلخوری تکرار شد:این علامت یعنی چه؟یک مثلث دور قرمز با یک ضربدر مشکی وسطش.بدون معطلی گفتم :پاک یادت نره!کلاس از خنده ترکید وهوایی تازه کردو البته گوشهای آقای منظوری هم مثل چراغ قرمز سر چهار راهها چشمک زن شد.یک لحظه فکر کردم که ردم می کنه ولی با وساطت آقای جعفری قبول شدم.

بلاخره در انتهای دوره با یک کارت 40در 20عکس دار جز شهروندان تصدیق دار جنگلمون... ببخشید جامعه مان شدم وحالا تنها چیزی که از آنهمه علایم مهم راهنمایی رانندگی تو ذهنم مانده ,همان پاک یادت نره است!

این خاطره تماماواقعی رابه دوستم بهاره تقدیم می کنم می دونه که چرا!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 14:6  توسط قدسی حسینی  | 

دلم

در آن دستان مه آگین وآلوده

دلم را یافتم

خالی از حس پر بزم  جوانی

صبور,تسلیم و بی خواهش

دلم را یافتم در ورقهای قمار زندگی

چسبیده بر یک تکه کاغذ

خالی و تنها

ومن آس درونم را

به دست پیروزمندش بازنده دیدم

ومن زخمی ودردآلود

در سکوت فریاد می کردم

که آیا در قمار معرفت هم

باز یک بازنده هستم؟

 

تقدیم به الهام عزیزم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:26  توسط قدسی حسینی  |