دیو
دیو
یکی بود و یکی نبود.شهری بود به نام سیاهی!آن شهر طلسم شده بود اما نه اینکه مردمانش خواب باشند،بعضی جاها هیچ چیز قشتگتر از خواب نیست؛بر عکس مردم این شهر همیشه بیدار بودند.همیشه در هراس و وحشت با نگاهی به آینده و آینده همیشه تاریک ومبهم بود.تا اینکه یه زن و شوهر جون تصمیم گرفتند بخوابند و تا در خواب روشنایی را ببینند.وقتی بیدار شدندبااهم خوابی رو دیده بودند یه خواب روشن و حالا منتظر یه بچه بودند.یه روز وقتی مرد خونه نبود ؛یکی در زد و زن جوان وتنها پشت در وایستاد و پرسید:کیه؟
صدایی پشت در جواب داد :منم منم دیو سیاه!اومدم بچه تورو بگیرم و ببرم!
زن دستشو روی شکمش گذاشت ونگاهی به بالا کرد .به خودش گفت واسه چی می ترسی؟اون با ماست!
پس دروباز کردو به دیو سیاه گفت:نمی تونم !
-چرا؟
-چون دوسش دارم!
دیو سیاه نعره ای زد و دود شد رفت به آسمون و چند لحظه بعد اومد سر جاش!
زن بی تفاوت و باشهامت گفت :خیلی جالب بود ولی من بچمو به تو نمی دم!
بعد رفت تو و در رو بست.دیو گیج و مبهوت پشت در ایستاد.سرش را خاراند وفکر کرد.خشمگین نبود ولی پر از سوال بود .دوباره در زد .زن در را باز کرد و منتظر نگاهش کرد .
دیو پرسید:فقط جالب بودم؟همین؟
زن پاسخ داد :بیا معامله دیگری بکنیم !
-معامله دیگر ؟من با شما معامله ای نداشتم .
-چرا داشتی .کودک من در باج دهی به ترس از تو! میبینی هر چیزی یک معامله است .همه چیز حساب و کتاب دارد.فقط در معامله با تو ،به نظر من نعره ات نه تنها زشت نبود بلکه زیبا هم بود.البته نه آنقدر زیبا که کودکم را به تو ببخشم.
دیو پرسید:نه این درست نیست !قرار است از من بترسی !بچه ات را بده!
زن چشم تو چشم دیو قدمی به طرفش برداشت و با صدایی که که از ته گلوش در می اومد گفت :می ری یا پرتت کنم اون ور دنیا!
دیو هاج وواج نگاهش کرد .ترسیده بود .با پشیمانی و پر رویی ذاتی دیوها آرام گفت:باشد ولی دست خالی ؟تو گفتی هر چیزی بهایی دارد.
زن پاسخ داد :ولی تو مزدت رو گرفتی .اینکه دیگه وحشتناک نیستی ! واین خاطره که برای من داستانی زیباست که به کودکم خواهم گفت.من تو را به قصه بچه ها می برم.
دیو پرسید :پس از این به بعد چه کنم؟
زن گفت:به خواب برو .وبدان که از این به بعد رمز شب کودکان خواهی شد .از این پس در قلب هر کودکی دیوی خواهد بود که قصه ها ی شیرین کودکی را معنی میدهد.فکرش را بکن هیچ قصه ای بدون دیو چگونه زیبا خواهد بود!خدا نگهدار دوست من!
و دیو برای همیشه رفت و دیگر اورا کسی ندید .او همیشه در اول هر قصه ای جان می گرفت و در آخر می مرد!
تقدیم به همه دیوهای خوب زندگیم 1387
